داستان کودک

زهره و لیلا توی حیاط خونه مشغول بازی بودند که مامان از بازار برگشت،مامان برای هر کدام از دخترها یک روسری زیبا خریده بود ،وقتی روسری ها رو به بچه ها داد زهره از مدل روسری خودش ناراضی بود و می گفت برای من هم باید یه روسری مدل روسری لیلا می گرفتی،لیلا و زهره ساعت ها سر این که کدومشون باید روسری خودش رو به دیگری بده بگو مگو کردند.

زهره و لیلا گرسنه بودند و مامان هنوز از بازار برنگشته بود

دم افطار که شد مامان زهره رو صدا کرد:زهره جان بیا کمک کن تا برای کوکب خانم آش ببریم،زهره به مادرش گفت:مامان چرا شما هرروز به کوکب خانم سر می زنید و غذا می برید؟ کوکب خانم که فامیل ما نیست شماکه وظیفه ای در مقابل همسایه ها  ندارید؟مامان جواب داد:عزیزم خداوند دوست دارد که ما آدم ها به فکر هم باشیم و از نعمت های زیادی که به ما داده با دیگران لذت ببریم و اگر برای کمک به دیگران کاری از دستمان بر می آید در آن کار پیش قدم شویم،و هر چیزی که برای خودمان دوست داریم برای دیگران هم از خد همان را ا بخواهیم

/ 2 نظر / 21 بازدید
پویا حجتی

با سلام لطفا ما را هم از دوستان خود بدانید www.bpishahang.blogfa.com پیشاهنگان بروجرد